دخمل ها سلام

وبلاگی برای دخترا

نیمه ی شعبان
ساعت ٢:۱٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢ تیر ۱۳٩٢   کلمات کلیدی: مناسبت

مثل هر بار برای تو نوشتم:

دل من خون شد ازین غم، تو کجایی؟

و ای کاش که این جمعه بیایی!

دل من تاب ندارد،

" همه گویند به انگشت اشاره، مگر این عاشق دلسوخته ارباب ندارد؟ ... تو کجایی؟ تو کجایی..."

و تو انگار به قلبم بنویسی :

که چرا هیچ نگویند

مگر این رهبر دل سوز، طرفدار ندارد، که غریب است؟

و عجیب است، که پس از قرن و هزاره

هنوزم که هنوز است

دو چشمش، به راه است

و مگر سیصد و اندی نفر از شیفتگانش

زیاد است، که گویند

به اندازه یک «بدر» علمدار ندارد!

و گویند چرا این همه مشتاق، ولی او سپهش یار ندارد!

تو خودت ! مدعی دوستی و مهر شدیدی!

که به هر شعر جدیدی،

ز هجران و غمم ناله سرایی، تو کجایی؟

تو که یک عمر سرودی «تو کجایی؟»

 تو کجایی؟

باز گویی که مگر کاستی ای بُد ز امامت،

ز هدایت، ز محبت،

ز غمخوارگی و مهر وعطوفت

تو پنداشته ای هیچ کسی دل نگران تو نبوده؟

چه کسی قلب تو را سوی خدای تو کشانده؟

چه کسی در پی هر غصه ی تو اشک چکانده؟

چه کسی دست تو را در پس هر رنج گرفته؟

چه کسی راه به روی تو گشوده؟

چه خطرها به دعایم ز کنار تو گذر کرد،

چه زمان ها که تو غافل شدی و یاربه قلب تو نظر کرد...

و تو با چشم و دل بسته فقط گفتی کجایی!؟

و ای کاش بیایی!